کد خبر 130443
۴ مهر ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

مادر چند لحظه به من اجازه بده

مادر چند لحظه به من اجازه بده

یعقوب در ابتدای استخدامش لباس‌های سپاه را گرفته بود و آمده بود به خانه، گفتم یعقوب جان بپوش ببینم چطور هستند، گفت مادر چند لحظه به من اجازه بده ...

به گزارش خبرگزاری حیات، شاید پیش از این هرگز فکر نمی‌کردم روزی در محضر خانواده شهیدان آذرآبادی حق، سئوالات بسیارم به جواب خواهند رسید، تا آنکه توفیق حضور در منزل این بزرگواران برایم حاصل شد و پای صحبت پدر و مادری از تبارِ زینبیون نشستم. آنچه می‌خوانید حاصل گفت‌وگویی صمیمانه با والدین معزز شهدای والامقام اسلام برادران آذرآبادی‌حق است که به بهانه هفته دفاع مقدس تهیه شده است.**حاج‌آقا آذربادی، خانواده شما در دوران انقلاب و دفاع مقدس نقش آفرینی‌های مختلفی داشته است. در خصوص خاطرات سالهای مبارزه و دفاع بفرمایید.من، ‌حسن‌ آذرآبادی‌حقّ در سال 1306 در محلّۀ ‌شهریار تبریز متولّد شدم. خودم و فرزندانم همیشه در تظاهرات و راهپیمایی‌های انقلاب شرکت می‌کردیم، اکثراً در مسجد جامع‌ تبریز متمرکز بودیم، روز 29 بهمن سال 1356 در مقابل مسجد قزللی در تظاهرات حضور داشتم. روزی پسرم احمد را هم همراه خودم به مسجد جامع‌ برده بودم، آقای ‌انزابی صحبت کردند و سخنانشان تمام شد، اطراف مسجد مملوّ از مأمور بود، احمد را هم برداشتم که از مسجد خارج بشویم، دیدم مقابل پلّه‌های مسجد جامع که وارد بازار تبریز می‌شود یک مأمور ایستاده است، بسم‌الله را خواندم و حرکت کردم، وقتی به پلّه‌ها رسیدم انگار به اِذن خداوند مأمور چرخانده شد تا مرا نبیند و پشت به من شد، ما رد شدیم و رفتیم و اتفاقی هم نیفتاد که همگی از امدادهای غیبی الهی است. در دوران انقلاب عمدتاً در حضور آقای‌ قاضی بودم، مرکز اصلی آقای‌ قاضی مسجد شعبان بود، در آن ایّام مسجد شهدای ‌تبریز یکی دیگر از مراکز پررونق انقلابی‌ها بود.*و خدا خواست یعقوب زنده بماند...در یکی از ایّام مبارزات انقلاب تظاهرات شده بود، ساعت یک شب شد ولی فرزندم یعقوب نیامد، در زده شد، فکر کردیم که یعقوب آمد، در را باز کردم و دیدم یعقوب نیست، جعفر نانوا بود که هم‌محلّ ما بود، گفت نگران نشوید یعقوب را دستگیر کرده‌اند، بعد گفت در ساواک فامیل دارم و فردا می‌رویم پیش او. فردا صبح زود رفتی به خیابان‌ ارتش‌ جنوبی، به من اجازه ورود ندادند ولی جعفر نانوا رفت، نزدیک ظهر شده بود که آمد، ولی با آن حالی که رفته بود برنگشت. گفت آن آشنا را دیدم و صحبت کردیم، گفتند چند روز دیگر آزاد می‌کنیم. در حالی که به او گفته‌ بودند که یعقوب کشته شده و حتّی در داخل سردخانه یعقوب را به او نشان داده‌ بودند، البتّه جعفرآقا این مطالب را به من نگفت، یک هفته گذشت و رفتم خدمت آقای‌ قاضی که به محض دیدن بنده گفتند "حسن می‌دانم یعقوب را گرفته‌اند، عیبی ندارد"، گفتم حاج‌آقا اشکالی ندارد هر طور شما مصلحت بدانید، چند روز بعد با هماهنگی و پیگیری‌های آقای قاضی، یعقوب آزاد شد (یعقوب قبل از انقلاب محافظ آقای‌ قاضی بود). در سردخانه مشخّص شده بود که یعقوب هنوز زنده است و کشته نشده ولی به‌طوری با شلّاق زده بودند که اگر حالا هم جسم مفقودش پیدا بشود جای شلّاق‌ها مشخّص خواهد شد، آن‌قدر زجرش داده بودند و به‌صورت برعکس دستبند زده بودند که فکر می‌کردند فوت کرده است، البتّه خود یعقوب این مطالب را به ما نمی‌گفت تا ناراحت نشویم ولی از طریق دوستانش مطّلع شدیم.*ایمان، جسارت می آورد...مرحوم ‌آقای ‌انزابی در یکی از مساجد تبریز نماز اقامه می‌کردند، جمعه‌ها هم در همان مسجد سخنرانی می‌کردند، مردم هم از سخنان ایشان خیلی استقبال می‌کردند، یکی از این جلسات که آقای انزابی مشغول سخنرانی بودند، مأموران‌ ساواک به مسجد هجوم آوردند، آقای ‌انزابی خطاب به مردم فرمودند"شما ناراحت نباشید، آنها به خاطر من آمده‌اند"، و دوباره به صحبت خود ادامه دادند، با حمایت‌های مردم اصلاً ترسی به خود راه نداد، بعد از اتمام سخنرانی آقای ‌انزابی را همراهی کردیم و به اتّفاق تعداد زیادی از مردم به خانه خودشان رساندیم که مأموران هم نتوانستند هیچ جسارتی بکنند. **شما سه شهید به کشور تقدیم کرده اید. از فرزندانتان بگویید...سه تن از فرزندان من به نام‌های یعقوب، رضا و محمّد به درجۀ رفیع شهادت نائل آمده‌اند که یعقوب و رضا مفقودالاثر هستند ولی پیکر محمّد را آورده‌اند. شهید یعقوب آذرآبادی‌حقّ متولّد 1338 بود که تا مقطع دیپلم تحصیل کرده بود و به استخدام سپاه درآمده بود، در دوران دفاع مقدّس، مسئولیّت‌هایی چون مسئول‌ پدافند هوایی ‌سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و فرماندهی محور عملیّاتی خیبر را بر عهده داشت، شهید یعقوب آذرآبادی‌حقّ در سال 1362 در عملیّات‌ خیبر[2] و در جزیرۀ ‌مجنون مفقودالاثر شد.*شهید رضا آذرآبادی‌حقّمتولّد 1341 که تا مقطع فوق ‌دیپلم تحصیل کرده بود و معلّم یکی از روستاهای دورافتادۀ شهرستان بستان‌آباد به نام «اشتلق ‌سفلی» بود، بعد از مدّتی به جهت مشاهدۀ ضرورت شدید وجود ایشان در تبریز و بنا به تقاضای مسؤولین اداره گزینش نیروی ‌انسانی آموزش ‌و پرورش ‌استان آذربایجان‌شرقی، منتقل و در آن اداره مشغول به خدمت شد.دورانی که جنگ روزهای سخت خود را می‌گذراند و رهبر کبیر انقلاب ‌اسلامی ‌حضرت ‌امام ‌خمینی حضور در جبهه‌ها را واجب‌کفایی اعلام کردند بلافاصله بدون در نظر گرفتن این‌که دو برادر دیگرش لاینقطع در جبهه‌ها و در نبرد با کفّار هستند به سرعت به فرمان رهبر خود لبیک گفت و عازم جبهه شد، بعد از نبردی شجاعانه در عملیّات والفجر4 در تپّه‌های مشرف به پنج‌وین عراق مجروح شد و مدّتی بستری شد، بلافاصله بعد از بهبودی خود را به جبهه رساند و در واقع چند روزی سبقتی بر برادر بزرگترش(یعقوب) گرفت، چون یعقوب نیز نتوانسته بود پشت جبهه را تحمّل کند عازم جبهه شد، ناگفته نماند با این‌که با برادرش محمّد همرزم بود ولی برای تشییع‌جنازه و مراسم ختم شهید محمّد به پشت جبهه برنگشت، وقتی علّت را از وی جویا می‌شوند شهید رضا گفته بود که شهادت برادرم محمّد در این شرایط خاص نباید حضور مرا در سنگرم خالی نماید. شهیدرضا به همراه برادرش یعقوب در سال 1362 در عملیّات خیبر به شهادت رسید.*شهید محمّد آذرآبادی‌حقّمتولّد سال 1343 محصّل بود و تا کلاس‌ چهارم ‌دبیرستان در دبیرستان ‌ثقۀ‌الاسلام تحصیل کرده بود، در مساجد اطراف محلّ، اقدام به تدریس قرآن و مسائل ‌اسلامی می‌کرد، به هر حال نتوانست خود را با اقدامات پشت جبهه راضی کند و در بسیج ثبت ‌نام کرد، در عملیّات ثامن‌الائمه (حصرآبادان) و مسلم ‌بن ‌عقیل شرکت کرده و برای شرکت در امتحاناتی که برای رزمندگان برگزار می‌شد به پشت جبهه برگشت ولی به محض این‌که حضرت ‍‌‌امام ‌خمینی(ره) فرمان صریح برای پرکردن جبهه‌ها را صادر کردند امتحانات را نیمه‌کاره رها کرد و به جبهه بازگشت و در عملیّات والفجر2 شرکت کرد، بعد از اتمام عملیّات به خدمت امام خمینی(ره) رفتند و پس از بازگشت از آنجا و آخرین دیدار چند روزه با خانواده، باز عازم جبهه شد و در مرحلۀ دوّم عملیّات والفجر4 در حالی‌که مسؤول تخریب گردان سیّدالشهدا(ع) بود، در تپّه کلّه‌قندی که بیشترین مقاومت دشمن نیز در آن منطقه بود موفّق می‌شود از اوّلین افرادی باشد که به بالای تپّه رسیدند، در همین حال با انفجار نارنجکی که از جانب دشمن به طرفش پرتاب شده بود، پس از این‌که نوزده ‌بهار از زندگی پر برکتش گذشته بود در سال 1362 به درجۀ رفیع شهادت رسید و توانست نام خود را در زمرۀ شهدای عظیم‌الشأن انقلاب‌ اسلامی و جنگ‌ تحمیلی ثبت نماید.*شهادت، آرزوی مردان خدا...پس از انجام عملیّات والفجر4 که چهل ‌و دو شهید آوردند و پیکر شهید محمّد را هم با آنها آوردند، یعقوب نیز یک هفته به خاطر کفن ‌و دفن محمّد در تبریز ماند، در خانه نشسته بودیم که همسرم گفت از زیرزمین صدایی می‌آید، توجّه کردم دیدم که صدای گریه است، رفتم به زیرزمین و دیدم که یعقوب دارد گریه می‌کند، گفتم یعقوب چیزی لازم داری؟ "گفت آقاجان اصلاً، بلکه به این افسوس می‌خورم که از اوّل جنگ در جبهه هستم، شهادت نصیب من نشد ولی محمّد که خیلی بعد از من به جبهه آمد شهید شد". مملکت ما را این افراد و این تفکّرات و باورها نگهداشته و حفظ کرده است، فردای آن روز بود که یعقوب گفت آقاجان من برمی‌گردم به جبهه. عملیّات خیبر شروع شد، رضا هم در جبهه بود، بعد از انجام این عملیّات خبر آمد که هر دو مفقودالاثر شده‌اند، گفتم اشکالی ندارد به زمین افتادم و گفتم خدایا خودت قبول کن.**به عنوان پدر سه شهید دفاع‌مقدس، چه صحبتی دارید؟ برای سربلندی اجتماع و کشور عزیزمان چه کنیم؟آنهایی که در رأس امور هستند خیلی باید از خودشان مراقب باشند، عزّت و ذلّت دنیا چیزی نیست، ما اعتقاد داریم، ما انقلاب کرده‌ایم، مبادا فریب ریاست‌ را بخوریم، جوان نارنجک به خود بسته رفته زیر تانک و مملکت را نگهداشته، به والله قسم اگر کشور به دست بیگانه می‌افتاد الان به هیچ چیزمان صاحب نبودیم. در این مسیر، امام‌حسین(ع) رفته است، شهدا رفته‌اند، چرا غرور ریاست ما را می‌گیرد؟ گاه می‌شنوم که از مسئولین نارضایتی وجود دارد، باید خیلی مواظب باشیم، غرق در نعمت هستیم و باید قدر نعمات الهی را بدانیم، نعمت دین، نعمت امنیّت و ... ای‌کاش همه چیزم را از دست بدهم ولی دینم بماند. ده فرزند داشته باشم و به خاطر اسلام به شهادت برسند اصلاً ناراحت نمی‌شوم، باید قدر اسلام و حکومت اسلامی را بدانیم، باید از حجابمان، از تجارتمان، در مسؤولیّت‌ها از مردم مراقب باشیم و از خودمان نیز مراقب باشیم. این کشور را آنهایی که جان و جسم خود را دادند، نگه‌داشته‌اند، الان مادرانی هستند که شبانه‌روز برای بچّه‌های خود که جانباز هستند زحمت می‌کشند، باید از خودمان خیلی مراقب باشیم، خداوند به احترام آقا ‌امام ‌زمان(عج) کشورمان را از شرّ کفار حفظ کند، رهبرمان را رهبر جهان بکند، و کسانی‌که راه آنها را ادامه می‌دهند به احترام آقا‌ امام ‌زمان(عج) در حفظ و حمایت خود نگه‌ دارد، کسی که به شهادت اعتقاد دارد از هیچ چیز و هیچ‌کس هراس ندارد.**خاطره‌ای از شرایط روزهای بعد از صلح ایران و عراق دارید؟روزی در وادی‌رحمت تبریز، مشغول فاتحه دادن به شهدا و اموات بودم که عدّه‌ای سپاهی به سوی بنده آمدند و به من گفتند که آقای ‌محسن‌ رضایی فرمانده کلّ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آمده‌اند و می‌خواهند شما را ببینند، رفتیم خدمت آقای ‌محسن‌ رضایی، پس از معرّفی بنده و روبوسی، آقای ‌محسن ‌رضایی سوال کردند که نظر شما درباره تصمیم اخیر امام‌ خمینی(ره) چیست؟(منظور آقای ‌محسن ‌رضایی جریان قطعنامه و پایان دادن به جنگ بود). من با کمک خدا این جواب را دادم که: "اگر روزی حضرت ‌امام‌ خمینی(ره) به بنده بفرمایند که دست صدّامی را که سه ‌پسر تو را به شهادت رسانده است، برو ببوس، من خواهم رفت و دست صدام را خواهم بوسید". من هم آن روز در وادی‌رحمت از آقای ‌محسن ‌رضایی جدا شدم و از هیچ چیز خبر نداشتم و جریان در آنجا به ظاهر تمام شد. بعد از این دیدار آقای محسن رضایی این مطلب را به تهران منتقل کرده بودند، حاج‌ آقا هوشیار که الان رئیس دادگستری‌ شهرستان ‌تبریز هستند در آن مجلس حضور داشته است و این مطلب را از آقای ‌محسن ‌رضایی می‌شنوند، تا این‌که آقای ‌هوشیار در مسجد حاج ‌شفیع این مطلب را فرمودند و بعد از تمام شدن فرمایششان به بنده فرمود که حاج ‌آقا شما برای تبریز آبرو کسب کرده‌اید.**در جایگاه پدری که سه شهید را تقدیم انقلاب نموده، چه توصیه‌ای برای پدر و مادرهای جوان دارید؟پدر و مادر باید مراقب پولی که کسب می‌کنند و از آن، خانواده و فرزندان خود را ارتزاق می‌دهند باشند، باید بدانند چگونه درآمد کسب می‌کنند، حرام است یا حلال، اگر والدین بخواهند اولاد صالح داشته باشند وظیفه دارند مراقب حلال بودن درآمد خود باشند، خصوصاً افرادی‌که بیت‌المال در اختیار دارند! وقتی که نانی می‌خورند پاک باشد، نماز خود را هم با اعتقاد کامل بخوانند چون کسی که نمازش صحیح است نمی‌تواند خیانت بکند، نماز اگر واقعی باشد انسان را حفظ می‌کند، بعد از این مراحل باید از تربیّت فرزندان مراقب باشیم و کنترل بکنیم که فرزندانمان با چه کسانی رفت ‌و ‌آمد دارند، مربّی در زندگی خیلی موثّر است، مربّی بد به راه بد و مربّی خوب به راه خوب سوق می‌دهد. من به فرزندان خود می‌گویم که اگر نادانسته در زندگی برای شما قصور کرده باشم نمی‌دانم، ولی در روز قیامت می‌توانم قسم بخورم که به شما نان حرام نداده‌ام.گفته‌اند احترام بزرگ‌تر از خودتان را حفظ بکنید چون ثواب و عبادت او از شما زیادتر است، و به کوچکتر از خودتان احترام بگذارید و محبّت کنید چون گناهان او از شما کمتر است، همآن‌طوری که پیشوایان ما به بزرگتر و کوچکتر از خودشان سلام می‌دادند و هیچ فرقی برای آنها نداشت. **حاجیه‌خانم ‌داودی، مادر شهیدان آذرآبادی‌حقّ، از فرزندان بزرگوارتان بگویید. چه خاطراتی از این بزرگواران در ذهن دارید؟در ابتدا اجازه بدهید خاطره‌ای از دیدارمان با امام امت برایتان نقل کنم. بعد از شهادت فرزندانم، برای دیدار حضرت ‌امام‌ خمینی(ره) به جماران تهران رفته بودیم، چون فرزندان شهیدم به پسر کوچکم (حاج احمد) و دخترهایم قول داده بودند که آنها را به زیارت حضرت‌ امام ‌خمینی(ره) ببرند. پس از شهادت آنها به عوض آنها من آنها را به زیارت امام خمینی(ره) برده بودم، لحظه‌ای رسیدیم که حضرت امام صحبت خود را به پایان رسانده بودند و داشتند تشریف می‌بردند. احمد شروع به گریه کرد و گفت که من تا امام را نبینم بر نمی‌گردم، مردم از اطراف پرسیدند چرا بچّه گریه می‌کند، گفتم چون امام را ندیده به همین خاطر گریه می‌کند. رفتیم بیرون و در کوچه جماران بودیم که دوباره صدا بلند شد، گفتم حتماً دوباره امام آمد، رفتیم داخل حسینیه ‌جماران، دیدیم امام به خاطر خانواده‌های‌ شهدایی که بعد از سخنرانی رسیده بودند دوباره تشریف آورده‌اند. امام که تشریف آوردند دیگر سخنرانی نکردند و فقط خوش‌آمدگویی کردند، احمد به من گفت من را وِل کن و نگران نباش، از نرده‌ها بالا رفت و دستمالی را از جیب خود درآورد و به دست مبارک حضرت ‌امام متبرّک کرد، به بالای نرده‌ها رفت که پایش به نرده گیر کرد و سرباز پای احمد را از نرده رد کرد و رفت ایستاد در خدمت حضرت ‌امام، امام هم دستشان را بر سر احمد کشیدند، من این احساس را دارم که از آن حرکت حضرت ‌امام، احمد وجودش صبورتر و بزرگتر شد.*امام شهدا...روز رحلت حضرت‌ امام‌ خمینی (ره) در سال 1368 به همراه جانبازان جنگ‌ تحمیلی در مشهد بودیم، گفتند امام را دعا کنید، در حرم، دعای توسّل و زیارت ‌عاشورا خواندیم، به هتل که برگشتیم تا صبح، در حیاط، جانبازان و بقیّۀ مردم راز و نیاز کردند، آن شب را تا صبح نخوابیدیم، صبح که هوا روشن شد صدای قرآن آمد، با خودم گفتم حتماً حضرت ‌امام فوت کردند، واقعاً قیامتی شد، آمدیم به تبریز و برای مراسم تشییع به تهران رفتیم.*لباس‌های افتخار...یعقوب در اوّل استخدامش لباس‌های سپاه را گرفته بود و آمده بود به خانه، گفتم یعقوب جان بپوش ببینم چطور هستند، گفت مادر چند لحظه به من اجازه بده، رفت به حمّام، غسل کرد و آمد و دو رکعت نماز خواند و لباس‌های سپاه را پوشید و دعا کرد که خدایا تو را به احترام محبوبانت قسم می‌دهم ما را با این لباس‌ها روسفید گردان و کمک بکن تا با این لباس اسباب شرمندگی فراهم نکنیم، خیانتی از ما سر نزند، طوری نشود که در مقابل تو، مردم و امام خمینی، روسیاه شویم، همآن‌طور هم که از خدا خواسته بود شد و با آن لباس‌ها رفت و در مقابل خدا روسفید شد و به شهادت رسید.رضا در ابتدا در جبهۀ کردستان بود، مدّتی تلفن نکرد و اطّلاعی از او نداشتیم، بعد از این‌که برگشت خواهرش پرسید رضا خیلی دیر کردی نگران شده بودیم؟ رضا در جواب گفت روزی آمده‌ایم و روزی هم خواهیم رفت ای‌کاش سر مرا مثل امام‌حسین(ع) از تن جدا کنند.*در آرزوی شهادت...روزی محمّد را برای رفتن به جبهه بدرقه می‌کردیم، محمّد، دوستی را هم به همراه داشت که باهم داشتند به جبهه اعزام می‌شدند، مرا کشید کنار و به من گفت مادرجان این دوست من مادر ندارد، مبادا مرا جلوی او ببوسی، ناراحت می‌شود.محمّد می‌گفت نگو که تو را به خدا امانت سپردم بلکه بگو خدا تو را به آرزویت (شهادت) برساند، گفتم محمّد می‌دانم که آرزوی تو چیست، ولی تو هم قول بده در روز قیامت مرا شفاعت بکنی، دستش را گذاشت بر روی چشمانش و گفت"چشم مادرجان اگر لیاقت داشته باشم"، همان رفتن شد که به شهادت رسید. چون نام محمّد را به اشتباه محمود نوشته بودند، پیکر محمّد را به اشتباه به بوشهر برده بودند، که یعقوب پیگیری کرد و به تبریز برگرداند، به احترام امام‌ حسین(ع)، خدا روح تمامی شهدا را شاد گرداند، خدا ما را در مقابل آنها شرمنده نکند.سعی کرده‌ام دائماً با وضو به بچّه‌های خودم شیر بدهم و پدرشان هم انصافاً در مورد پاک و حلال بودن روزی که کسب می‌کرد دقّت کافی را داشت، روزی آیت‌الله ‌ملکوتی(نمایندۀ حضرت ‌امام‌ خمینی و امام‌ جمعۀ ‌سابق ‌تبریز) به خانۀ ما تشریف آورده بودند، از من سوال کردند حاج‌خانم بچّه‌ها را شما به جبهه فرستادید یا خودشان رفتند؟ چطور شد که هرسه برادر رفتند؟ جواب دادم، حاج‌آقا خدا این‌ها را در این مسیر انتخاب کرده بود.[1]- مسجد شازدۀ سابق، واقع در خیابان جمهوری اسلامی مقابل استانداری آذربایجان‌شرقی.[2]- عَمَلیات خَیبَر یکی از عملیّات‌های نیروهای نظامی ایران در جریان جنگ ایران و عراق بود. این عملیات با رمز یا رسول الله در محور «هورالهویزه شمال بصره» به صورت گسترده در تاریخ 22 اسفند 1362 به فرماندهی مشترک سپاه و ارتش انجام شد.[3]- مسجد حاج شفیع‌ در محلّۀ شهریار تبریز قرار دارد.منبع:فارسانتهای پیام/  

برچسب‌ها